سيد محمد باقر برقعى
430
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چه خوش گويد آن دردمندى كه گويد * عجب طبعم اين بيت را مىپسندد « چرا دستيازم ؟ چرا پاى كوبم ؟ * مرا دوست بىدستوپا مىپسندد » نگويى تو « روح القدس » از كه ترسى * بگو هرچه را يار ما مىپسندد حلّال مشكلها الا اى قافله سالار ! بگشاييد محملها * كه خون افسرده در رگهايم از بانگ جلاجلها در اين هنگام رفتن يك نظر باز آرزو دارم * عزيزان مهلتى بايست بهر ما ز قاتلها گهى در فكر جانانم ، گهى تشويش جان دارم * بشوى اى ديده از لوح دلم اين نقش باطلها به مؤمن مؤمن پاكم ، به كافر كافر مطلق * حكايت مىكند آيينه ز اشكال مقابلها بس است اى دل چه حربا تا به كى خورشيد مىجويى * برو آهنگ مطلق كن ، بگردان روز آفلها شب تاريك و باران و بيابان راه ناپيدا * كجايى خضر ره ! اى دستگير پاى در گلها بگو « روح القدس » را مشكلى افتاد در كارم * نمىپرسى چرا حال من ؟ اى حلّال مشكلها طالب وصل به صفا پرده برانداز مينديش نگارا * مگر از روى تو بىپرده ببينيم خدا را مدّعى بهره ز رخسار تو بىپرده ندارد * كورِ زاييده ز مادر ، چه كند نور و ضيا را ؟ هيچ جا نيستى ، امّا به حقيقت همهجايى * طالب وصل تو گو سر بگذارد همه جا را